شمارهٔ ۳۰
هست آرزوی بوسهای از تو من دلریش را
چیزی بده درویش را چیزی مگو درویش را
مجنون و خوار و ابترم غوغای طفلان بر سرم
خواهم که از کویت برم جای دگر تشویش را
آن هر دو چشم دل گسل کردند خونم را بهل
رحمی نمیباشد به دل ترکان کافرکیش را
هست آرزوی بوسهای از تو من دلریش را
چیزی بده درویش را چیزی مگو درویش را
مجنون و خوار و ابترم غوغای طفلان بر سرم
خواهم که از کویت برم جای دگر تشویش را
آن هر دو چشم دل گسل کردند خونم را بهل
رحمی نمیباشد به دل ترکان کافرکیش را
ماخذ: گنجور · واقف لاہوری