شمارهٔ ۱۸۴
چه گویم که حال من از عشق چون شد
دلی داشتم آن هم از درد خون شد
...
ز سودای زنجیر زلفت جنون شد
ز آزار من دست بردار ای عشق
که سرپنجهٔ طاقت من زبون شد
چه گویم که حال من از عشق چون شد
دلی داشتم آن هم از درد خون شد
...
ز سودای زنجیر زلفت جنون شد
ز آزار من دست بردار ای عشق
که سرپنجهٔ طاقت من زبون شد
ماخذ: گنجور · واقف لاہوری