شمارهٔ ۶۲

هزار زخم توانم ز تیغ او برداشت

ولیک دل نتوانم ز آرزو برداشت

به باغ رفتی و قمری چنان اسیر تو شد

که طوق بندگی سرو از گلو برداشت

ماخذ: گنجور · واقف لاہوری