غزل شمارهٔ ۳۵۳
ای منّت عرق ز جبینت بر آفتاب
ساغر زند مگر به چنین کوثر آفتاب
بر صفحهای که وصف جمالت رقم زنند
از رشتهٔ شعاع کشد مسطر آفتاب
هیهات بی رخت شب ما تیرهروز ماند
خون شد دل و نتافت بر این کشور آفتاب
دریای بیقراری ما را کنار نیست
هرگز به هیچ جا نکند لنگر آفتاب
مقصد ز بس گم است درین تیرگیسواد
شبگیر میکند ته خاک اکثر آفتاب
از وضع این بساط جنونانجمن مپرس
تهمتکش است صبح و گریبان در آفتاب
دست هوس به دامن مطلب چسان رسد
غواصْ طاقتِ بشر و گوهرْ آفتاب
بگذر ز محرمی که درین عبرتانجمن
چون حلقه داغ گشت برون در آفتاب
زنهار گوشه گیر ز هنگامهٔ فساد
پر یکّه میزند به صف محشر آفتاب
جز باده نیست چارهٔ دمسردی زمان
سرمازده چرا ننشیند در آفتاب
یاران درین زمانه نماندهست بوی مهر
پیدا کنید بر فلکِ دیگر آفتاب
از راستی خلاف طبیعت قیامت است
توفان دمد چو بگذرد از محور آفتاب
اهل کمال خفت نقصان نمیکشند
مشکل که همچو ماه شود لاغر آفتاب
وضع نیاز ما چمنستان ناز اوست
غافل مشو ز سایهٔ گل بر سر آفتاب
دور شرابخانهٔ تحقیق دیگر است
خود را کشد دمی که کشد ساغر آفتاب
بیدل به کنه عشق کسی کم رسیده است
از دور بستهاند سیاهی بر آفتاب