غزل شمارهٔ ۳۵۰
پیام داشت به عنقا خط جبین حباب
که گرد نام نشسته است بر نگین حباب
نفسشمار زمانیم تا نفس نزدن
همین شهور حباب و همین سنین حباب
ز ششجهت مژه بندید و سیر خویش کنید
نگه کجاست به چشم خیالبینِ حباب
ز عمر هرچه رود، آمدن نمیداند
مخور فریب نفسهای واپسین حباب
به فرصتی که نداری کدام عشوه؟ چه ناز؟
ز فربهی نکنی تکیه بر سرین حباب
مقیم پردهٔ ناموس فقر باید بود
کجاست دست که برداری آستین حباب
چه نشئه داشت می ساغر سبکروحی
که گشت موج گهر دُرد تهنشین حباب
سحاب مزرعهٔ اعتبار منفعلیست
تو هم نمی ز عرق ریز بر زمین حباب
دماغ کسب وقارم نشد کفیل وفا
جهان به کیشِ گهر ساخت، من به دینِ حباب
که راست ضبط عنان، عرصهٔ گروتازیست
برآمدهست سوار نفس به زین حباب
زمان پر زدن زندگی معین نیست
تو محو باش، ته دامن است چین حباب
شکست دل به چه تدبیر کم شود بیدل
هزار موج کمر بسته در کمین حباب