شمارهٔ ۱۵۹

تا تشنه به خون، نرگس مستانه ی یار است

اندیشهٔ شیرینی جان، خواب و خمار است

در عشق حلال است مرا چاشنی شور

زخمم نمکستان شکر خندهٔ یار است

از قحط سخن سنج به لب مهر خموشی است

زین مرده‌دلان خامهٔ من شمع مزار است

بر هم نزنم چشم به شبهای جدایی

صد شیشه ز پرگالهٔ دل بر مژه بار است

گل می کند از شرم، نهان دست نگارین

تا پنجهٔ مژگان تو در خون شکار است

غمخانهٔ دل بی تو چرا تیره نباشد؟

کارش همه، با روزنهٔ دیدهٔ تار است

شمعی چو تو در انجمن عشق، حزین نیست

هر چشم زدن اشک تو با آه دچار است

ماخذ: گنجور · حزین لاہیجی